اي آفتاب رخ بنما از نقاب ابر كان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتي زناز:"بيش مرنجان مرابرو" آن گفتنت كه:"بيش مرنجانم"آرزوست
اي باد خوش كه از چمن عشق ميوزي بر من بوز كه مژده ي ريحانم آرزوست
يعقوب وار وا اسفاها همي زنم ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
زين همرهان سست عناصردلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گردشهر كز ديو و دد ملولم وانسانم آرزوست
گفتم كه يافت مي نشود جسته ايم ما گفت آنكه يافت مي نشودآنم آرزوست
گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام مهريست بر دهانم و افغانم آرزوست
بنماي شمس مفخر تبريز روز شرق من هدهدم حضور سليمانم آرزوست
(نقل باختصار از ديوان شمس)

